«کلمات» برای من جادو دارند. اثر انواع مختلف هنر بر من مختلف است ولی هيچکدام به پای «کلمات» نمیرسند. حتی وقتی به صدای خوانندهای گوش میکنم اولين چيزی که برايم مهم است «متن» شعر است نه آهنگ و نه صدا. «شعر» از وقتی يادم میآيد با روح من همبازی میشده. من مطلقا در هيچ چيز هنری استعداد «خلقکردن» ندارم. ولی احساس درک هنر را یک ذره دارم. توضيحش خيلی سخت است. مثلا در يک عکس يا يک نقاشی يا يک آهنگ که اکثر مردم ممکن است براحتی از کنار آن بگذرند من معمولا چيزی میيابم که برايم جالب است و از آن نمی گذرم. حالا اين همه صغرا و کبری چيدنها و از خود تعريف کردنهای گنده گنده برای چی است؟ الان عرض میکنم.
گاهی پيش میآيد که کلمهای در ذهن من صبح تا شب صدا میکند. تمام پهنای باند مغزم را اشغال میکند و سرور اصلی مغزم را مختل مینمايد. حال آدمی را دارم که مدتها است در حبس انفرادی است و ناگهان به وی يک توپ میدهند تا با آن بازی کند. تمام بازیهای ممکنه و غير ممکن و يک مشت بازی اختراعی من در آوردی را با همان توپ انجام میدهد. ذهن من هم گاهی تمام روز با يک لغت دمخور است. به همين دليل بعضی وقتها نتيجه يک روز بازی ذهن تنهای من با توپ «لغت» را در اينجا مینويسم. مثل کسی که میرود تمرين بسکتبال و بعد يک عکس از آن روی وبلاگش میگذارد.
مسلم است که بعضی وقتها خوانندگانم متوجه نمیشوند که منظورم چيست، يا با خودشان میگويند «که چی حالا؟». بقول معروف اشکال از فرستنده است، به گيرندههای خودتان دست نزنيد. بازی با لغات را برای خوانندگانم نمینويسم. بازی با لغات همان عکس يادگاری من است با لغت که اينجا میگذارمش برای يادگاری. چند روز است لغت «سنگسار» دارد مدام توی ذهنم صدا میکند. امروز يک متن بلندبالا درباره اين لغت نوشتم، بعدش کل مطلب را پاک کردم چون يک رگه لودگی سياه در آن تشخيص دادم. در سنگسار چيزی وجود ندارد که ارزش يک لودگی چالهميدانی را هم داشته باشد. بعد این مطلب را نوشتم. کثافت و شقاوت و درندهخوئی را در اين لغت میديدم. برای من هيچ جلوهای از خدا يا حکم خدا در اين لغت نبود. توضيحی هم درموردش ندادم. يادگاری از احساس که ديگر توضيح ندارد.
خلاصه اگر نپسنديديدش به بزرگی خودتان ببخشيد. حق داريد. هيچ چيز جالبی در اين لغت نفرينی «سنگسار» نيست. اين هيولا را با هيچ لباسی نمیتوان پوشاند. «هيچ»ش نمیتوان خواند، هيچش نمیتوان خواند. دست خودم نيست. تا حالا کمتر پيش آمده از لغتی تا اين حد بوی گند حس کنم. دلم يک گل میخواهد، حتی اگر گل بیبو باشد.
yakh nakoni yevagt
گاهی پيش میآيد که کلمهای در ذهن من صبح تا شب صدا میکند. تمام پهنای باند مغزم را اشغال میکند و سرور اصلی مغزم را مختل مینمايد. حال آدمی را دارم که مدتها است در حبس انفرادی است و ناگهان به وی يک توپ میدهند تا با آن بازی کند. تمام بازیهای ممکنه و غير ممکن و يک مشت بازی اختراعی من در آوردی را با همان توپ انجام میدهد. ذهن من هم گاهی تمام روز با يک لغت دمخور است. به همين دليل بعضی وقتها نتيجه يک روز بازی ذهن تنهای من با توپ «لغت» را در اينجا مینويسم. مثل کسی که میرود تمرين بسکتبال و بعد يک عکس از آن روی وبلاگش میگذارد.
مسلم است که بعضی وقتها خوانندگانم متوجه نمیشوند که منظورم چيست، يا با خودشان میگويند «که چی حالا؟». بقول معروف اشکال از فرستنده است، به گيرندههای خودتان دست نزنيد. بازی با لغات را برای خوانندگانم نمینويسم. بازی با لغات همان عکس يادگاری من است با لغت که اينجا میگذارمش برای يادگاری. چند روز است لغت «سنگسار» دارد مدام توی ذهنم صدا میکند. امروز يک متن بلندبالا درباره اين لغت نوشتم، بعدش کل مطلب را پاک کردم چون يک رگه لودگی سياه در آن تشخيص دادم. در سنگسار چيزی وجود ندارد که ارزش يک لودگی چالهميدانی را هم داشته باشد. بعد این مطلب را نوشتم. کثافت و شقاوت و درندهخوئی را در اين لغت میديدم. برای من هيچ جلوهای از خدا يا حکم خدا در اين لغت نبود. توضيحی هم درموردش ندادم. يادگاری از احساس که ديگر توضيح ندارد.
خلاصه اگر نپسنديديدش به بزرگی خودتان ببخشيد. حق داريد. هيچ چيز جالبی در اين لغت نفرينی «سنگسار» نيست. اين هيولا را با هيچ لباسی نمیتوان پوشاند. «هيچ»ش نمیتوان خواند، هيچش نمیتوان خواند. دست خودم نيست. تا حالا کمتر پيش آمده از لغتی تا اين حد بوی گند حس کنم. دلم يک گل میخواهد، حتی اگر گل بیبو باشد.